خوشبختی بس نزدیک است و بسیار دور است .
خوشبختی تجلی کمرنگ حقیقت مطلق است .
خوشبختی بیان روشن آسمان صداقت هاست .
خوشبختی یعنی دوست بودن ، دوست داشتن همدلی و صفا .
خوشبختی یعنی آنچه در دل داریم آسان بر زبان بیاوریم .
خوشبختی یعنی وفا را در عشق ها و پایمردی را در دوستی حفظ کنیم .
خوشبختی یعنی با اشک ها بگرییم و با لبخند ها بخندیم .
خوشبختی یعنی از دنیا ، دروغ ، ریا و فریب هزاران ساله فاصله بگیریم .
خوشبختی یعنی ریا را در عشق پاک کردن .
خوشبختی بیان ساده کامیابی دل است .
در آتشکده عشق قدم گذاشتن و سوختن است .
تا کسی نسوزد ، سوختن دیگران را نمی بیند .
خوشبختی یعنی شفای قلب ، زخم کهنه دل را با معنویت تسکین دادن
با عشق خدا با قلم خدا با عشق علی و محمد ، کعبه .
خوشبختی غم خوردن برای درد دیگری است .
خوشبختی یعنی عشق فقط یکی فقط خدا و بس .
آخ که خوشبختی بس نزدیک و بسیار دور است .
اگر می شد انسانیت را نجات داد .
اگر می شد عشق را از دام ریا رها کرد .
اگر می توانستیم صفای دل ها را باز گردانیم .
اگر می شد که محبت دوباره باز می گشت .
یاس های محبت دوباره شکفته می شد و محبت و عشق الفبای زبان بود .
اگر کینه و حسادت و عشق به پول و مقام از دل انسان ها رخت بر می بست .
اگر همدلی صادقانه جای همزیستی ریاکارانه را می گرفت .
اگر پایبندی به وفا دوباره در روح ما لانه می کرد .
اگر لبخند عاشق به معشوق محبتی بی دریغ بود و نه جلوه ای غریب ،
آن وقت دنیا چقدر زیبا می شد .
اگر انسان ها به یاد می آوردند که انسان خلق شده اند ،
شاید می شد عشق پاک و بی ریا را نجات داد .
و انسان آن موجود برترینی بود
که صفای نیت خود را با معصومیت عشق در هم می آمیخت .
و پرده ای از ریا به حریم واژه های آن نمی کشید .
آن گاه همه خوشبخت بودند .
خوشبختی یعنی عشق
عشق یعنی باز کردن تنگی دل در برابر محبوب
کاش می شد که فقط عشق بود و محبت و زیبایی ،
آن گاه ما مدینه فاضله ای داشتیم که همه به دنبال آنند و نمی یابند .
افسوس به حال ما که عشق را در ثروت ،
محبت را در مقام و بزرگی را در موقعیت اجتماعی می بینیم
و خوشبختی را تمام این ها می دانیم .
خوشبختی موعود چیز دیگری است
که ما هزاران سال از آن فاصله داریم .
آخ که خوشبختی چه دور است و چه نزدیک .
مگر کسی که به زندان عشق در بند است
غربت انتظار
و تو تنها تر از همیشه
بر پهنه سترگ آفتاب به تقدیس محبت
مشغول می شوی تا انتظار به سر آید .
اما انتظار چه دشوار می نماید
گاهی که منتظر نیز غریب باشد
و چه سخت تر که با غربتی به سنگینی
۱۴ قرن تنهایی در میان باشد .
به کدامین درد باید سوخت ،
به کدامین رنج باید گداخت .
درد غربت یا رنج انتظار.
به کدامین سو باید توسل جست .
آسمان تنگ می نماید و زمین بی مقدار
باید به زمان متوسل شد .
باید به آسمان دست برد و فقدان را برنتافت.
باید نیایش را از نو آغاز کرد .
باید ماند ، سوخت و بی قرار بود
چرا که پایانی در انتظار است .

نسل سوم درخشان ترین دوران زندگی خود را
در یکی از سخت ترین دوران تاریخ این کشور می گذراند
و کدام نسل از تاریخ معاصر است که زیر بار سنگین
فشار های اقتصادی با آینده ای نا مطمئن ، این گونه سرافراز
به حیات خود ادامه دهد ؟
مگر از روزنه دل نفسی راست کنیم
ور نه زین خانه تاریک دری پیدا نیست
ز اهل دل آنچه بجا مانده زبان لاف است
همه برگ است بر این نخل بری پیدا نیست

شما فکر می کنین ما باید چه طور به خودمون کمک کنیم ؟
آن دم که پس پرده عشق خواب نیاید به چشمت
سلام به همه دوستای خوبم
خیلی ممنون که تو این مدت من رو تنها نذاشتین .
راستش رو بخواین من هم همیشه به یادتون بودم حتی تو غروب شلمچه .
باورتون نمیشه . نمی دونین اون ده روز و البته نه روز چی به من و همسفران من گذشت .
هنوز که هنوزه وقتی از خاک شلمچه حرف می زنم بغض تو گلومه .
اون جایی که حتی پسرا هم با صدای بلند گریه می کردن ...
حس قشنگی داشت کاش شما هم اونجا بودین و خودتون حرفهای من رو حس می کردین .
راستی یه اتفاق کوچولو هم اونجا افتاد که من اسمشو گذاشتم تلنگر توفانی .
شاید هم خودتون خبر داشته باشین .
جاتون خالی تو چزابه در سه متری ما یه مین ضد تانک منفجر شد .
که البته چادر من رو هم بی نصیب نذاشت ...
نمی دونم چی شد فقط همین رو می دونم که اگر اون روز اون ماشین سردار اونجا نبود
که تمام ترکش ها رو تو بدنش جا بده من الان اینجا نبودم ...
سفر پر ماجرایی داشتیم تا اونجا که مسوولین می گفت چیدمان برنامه دیگه دست ما نیست
دست خود شهیدان است اونا بودند که ما رو به اونجایی که خودشون می خواستن می فرستادن ... امیدوارم دست خالی برنگشته باشم و ظرفم رو کامل پر کرده باشم .
سلام به همه اون هایی که دوستشان دارم و شاید دوستم داشته باشند .
من می خوام برم شمال ، شرق ، غرب و جنوب کشور عزیزمون ایران .
اردوی ده روزه راهیان نور ... ( 17 تا 27 اسفند )
به شهر های شما دوستان خوبم ،
حیف که آدرستون رو بلد نیستم و الا به تک تکتون سر می زدم و
از نزدیک باهاتون آشنا می شدم ...
راستش خیلی دوست داشتم ببینمتون مخصوصا تو رو ... ( آره تو رو )
تو رو خدا در این مدت من و وبلاگم رو تنها نذارین .
خوشحال میشم وقتی برگشتم کامنت های قشنگتون رو که حاکی از
حضور سبزتون تو وبلاگمه بخونم .
برام دعا کنید ...
شاید هم دیگه بر نگشتم و پام نا غافل رفت روی یه مین و ... .
ياحق
زندگی چیست ؟
عشق چیست ؟
خدا کجاست ؟
این همه سردرگمی و بی آرامشی برای چیست ؟
تو می آیی ،
می دانم که می آیی ...
تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم ، خوب فهمیدم ...
تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم ، سیر نوشیدم .
تو می آیی ... می دانم که می آیی
و بر ابهام یک بودن ، نگین آبی احساس می بندی ،
و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی ،
مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی ...
تو می آیی ... خوب می دانم
که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید
میان قاصدک هایی که از من تا نهایت ! دور می شد ...
تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه ، شبیه دختری از جنس یک پرواز ،
میان گرمی دست های پر مهرت دوباره ، باز می گیری ...
تو می آیی و من این را
شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان !
شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان ، دوباره ، خوب ، فهمیدم !
تو می آیی ، می دانم ، خوب می دانم که می آیی
و من را ، در حریم امن چشمانت ، به آرامش ،
به فردایی پر از شوق و تپش هایی مقدس ! می رسانی ...
تو می آیی
خوب می دانم
که می آیی ...

اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها
مرگ امید
در ابتدای راه
من بودم و تو بودی و احساس تشنگی
امید بود و میل شدیدی به زندگی
در نیمه راه
من بودم و تو بودی و احساس خستگی
امید رنگ باخته و مایل به مردگی
و انتهای راه
من بودم و جز من کسی نبود

این تصویر تقریبا ربطی به حرف های من نداره . فقط خیلی نازه ،ازش خوشم اومد .
همیشه که نمیشه اشک بقیه رو در آورد ، بعضی وقتها هم باید خندید .
یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
ای خود من دیروز گذشت
امروز زندگی را تجربه کن
امروز را دریاب
فردا را با عشق رها کن
بنگر نور امید را در عشقی نهان
رسوا شو رخسار رنگین شده از التهاب
بر ملا کن سر درون را در بیداد زمان
آب شو ای سرگشته بی تاب در این سراب

همدم های تنهایی من امشب هم ستاره های آسمون چشمک زنان منتظرتون هستند .
ای رویای زیبای من ره بگشا
ای چشمه پاک دل سر باز کن
ای سپیدار تنهایی من شکوفا شو
ای بغض مانده در گلو عقده وا کن



